نظم نوین جهانی چهارم شکل نگرفته است. اگر این را 10 سال پیش می گفتیم، شاید باور نمی‌كردید، آمریکایی ها بر سر شانس بودند و همه دنیا با آن ها همکاری می کردند، افغانستان را اشغال کرده بودند. در ایران و در بدنه جامعه بورژوا و در بازار و یا در جاهای دیگر بارها من می شنیدم که می گفتند "تا الان افغانی ها می آمدند در ایران کارگری می کردند، از حالا به بعد ما باید برویم در افغانستان کارگری کنیم، چون آمریکا هر جا که آمد، ارزش پول آن کشور بالا می رود. افغانستان در آینده به یک الگوی دموکراسی تبدیل می شود"، بعد که به عراق حمله کرد، گفتیم که "افغانستان ویتنام می شود و عراق، لبنان".

این پیش‌بینی‌ها را همین افرادی که از ایران فرار کردند، در بی بی سی استهزا می کردند که این تحلیل گران مسایل استراتژیک خواب نما شده‌اند، آیا کشوری که 21 روز در مقابل ارتش ایالات متحده دوام نیاورد، حالا تفنگ چی های ملاعمر قرار است که در افغانستان برای ناتو، ویتنام درست کنند!

البته 10 سال گذشته و آن تحلیلگران با کروات هایی که دور گردنشان می اندازند و از دفتر بخش تحلیل گری معاونت سیاسی دفتر رییس جمهور وقت به شبکه بی بی سی منتقل شدند ، امرز دیگر خاطرشان نیست و فراموش کردند که ناتو از جمله همان کشور انگلیس که بی بی سی در آن مستقر است، به مثابه چهارپایی که درازگوش است و در گِل گیر می کند، در منجلاب افغانستان گیر کرده و دومینووار کشورهای عربی منطقه هم که قرار بود خاورمیانه بزرگ را برای این ها رقم بزنند، امروز در حال فروپاشی هستند.

اما اتفاق اصلی و اساسی که می افتد، این است که بدانیم چگونه این ساختار و جنگ جهانی یعنی پدیده جنگ جهانی چهارم دچار مشکل و رکود شده است، نمی گویم که جنگ جهانی چهارم در دهمین سالگرد آن قضایا به شکست انجامیده است. از 25 سالی که گفته بودم، 9 سال گذشته است یعنی در هفت ماه آینده که دهمین سالگرد 11 سپتامبر می شود، از آنچه که جنگ جهانی چهارم نامیدند، از 25 سال، 10 سال گذشت و باید سر 10 سال این را بررسی کنیم و به کشورها نمره بدهیم، که نقش‌شان در این قضایا چه بود. در نظام های رسانه ای باید برگردیم و ببینیم از این 25 سالی که این ها پیش بینی کرده بودند، چقدر از برنامه‌اشان را در 10 سال اول محقق کردند، ولی من می خواهم یک بار دیگر بعد از فاصله نه سالی که از این قضایا گذشته و از هشت سال قبل که جنگ جهانی چهارم را مورد مداقه قراردادیم حالا ببینم که خود این جنگ جهانی چهارم امروز در چه موقعیتی قرار دارد.

جنگ جهانی چهارم، جنگی است که از 11 سپتامبر به بعد رخ داد، و آن سه تا جنگ جهانی را که معتقد بودند که در درون خانه مدرنیته رخ داده است (یعنی جنگ یکم و دوم و سوم) می گفتند متأثر از تقابل سه ایدئولوژی برتر بود، به خصوص در جنگ جهانی دوم که بعد از آن سه ایدئولوژی شاخص در جهان وجود داشت، ایدئولوژی سوسیالیست که آن موقع شوروی آن را نمایندگی می کرد و ایدئولوژی مارکسیست ها و قرمز که البته این ایدئولوژی اخیر، پدیده جدیدی نبود، در دوره صد ساله گذشته‌ی ایران، از عصری که در ایران موسوم به دوره بعد از انقلاب مشروطه است، جریانی در ایران به نام عامیون به‌وجود آمد، این ها بعدا به توده معروف شدند. کلمه فارسی توده را به جای عامیون گذاشتند و بعدا مفهوم عربی اشتراکیه که در سال های اخیر برایش حزب مشارکت را راه اندازی کردند. اشتراکیه معنی تحت اللفظی سوسیالیست هست، این مفهوم در ایران بسط پیدا کرد و جریان‌های چپ مانند چریک های فدایی خلق و توده و در سال های بعد از انقلاب مجمع روحانیون مبارز و پدیده ای به نام حزب مشارکت و سازمان مجاهدین انقلاب.

هیچ کشوری را در جهان نمی شناسید که در صد سال گذشته حزب چپ و سوسیالیزم و مارکسیست نداشته باشد. در خود انگلیس حزب کارگر و جریان‌هایی که مانند این ها تکیه‌شان را روی کار می گذارند، در درون فرانسه و کشوری مثل ایتالیا به اسم حزب کمونیست حضور دارند و در خود آلمان و در کشورهای دیگر در صد سال گذشته بودند. همین الان هم جریان ها چپ سوسیالیزم هستند. امروز دیگر، این گروه‌ها تحت عنوان سوسیال- دمکرات ها شناخته می شوند. بنابراین، مفهوم معنای جریان چپ که روزگاری خالص و شاخص آن در کشوری مانند شوروی رقم خورد، در کوبا انقلابی رخ داد با کاسترو و تبدیل شد به کاسترویزم، در روسیه لنینیسم شد، بعد در دوره استالین استالینیسم شد، در کره شمالی کیمیل سونگیسم شد و عصر جُچِ ایسم (آن ایدئولوژِی را می گفتند جُچئیسم که مربوط به آقای کیمیل سونگیس پدر همین رییس جمهور فعلی کره شمالی است) و در جاهای مختلف، مفاهیم مختلف پیدا کرد در چین ماهیت بومی آن تبدیل به مفهومی به نام مانوییسم و جریان چپ شد. سوسیالیسم ایدئولوژی‌ای بود که همه جهان را در نوردید و در همه کشورها حزب داشت، از جمله در کشور ما و 100 سال هم سابقه داشت و در دروه جمهوری اسلامی حتی در شق روحانی که در کنار امام راحل بودند، مجمع روحانیون مبارز شکل گرفت. این ها تفکر سوسیالیزمی داشتند، یک روزی سخنگوی حزب کارگزاران که لیبرال- دمکرات هست گفته بود: ما لیبرال دمکرات هستیم. سال 1385، 1386 خبرنگاری این را از حزب اعتماد ملی و احزاب جنبی شان که چپ هستند، پرسید و گفته بودند که ما حزب سوسیال-دمکرات هستیم یعنی مفهوم سوسیال دمکرات پدیده و فضایی است که در این دوره وجود داشته و هنوز هم مطرح است در سراسر جهان از جمله در کشور ما.

ایدئولوژی دوم که سعی کرده نظم نوین جهانی را رقم بزند و جهان سعی کرده است به‌خصوص در 150 سال اخیر بر اساس آن شکل بگیرد، مقوله ناسیونالیزم است. ناسیونالیزم و یا اصالت قومیت که حالا اینجا گفته می شود اصالت ملیت و یا ملیت گرایی. شما بازهم همان طوری که هیچ کشوری نیست و نخواهد بود که سوسیالیزم و جبهه و جناح سوسیالیست و حزب مارکسیست و کمونیست نداشته باشد، هیچ کشوری را هم نمی شناسید که حزب ناسیونالیست و ملی گرا نداشته باشد، در خود ایران یک دوره ای جبهه ملی هست National farent جبهه ملی از لبنان و فلسطین و عراق که بگیرید تا کشور چین که گروه ملی چین در زمان مائو گروه کمینتانگ می شد، که چین ملی را در همین جایی که امروز اسمش را تایوان گذاشته اند می شناسید، کشور تایوان و یا چین قرمز، این، همان کشور چین ملی است که به آن چین تایپه می گویند. چین حزب ملی داشت، یعنی جناح کومینتانگ و چیانکایچک که روبروی آقای مائو بود، سینگمان ری در کره جنوبی هم، به همین نسبت. وقتی این جریان ملی گرایی به آفریقا می رود، هیچ کشوری را در آفریقا پیدا نمی کنید که جبهه ملی نداشته باشد و در فضاهای ملی گرایی نمی خواست از زیر یوق انگلیس، بلژیک، هلند و کشورهای استعمار گرای اروپایی در بیاید. هند هم با جبهه ملی آمد، اتفاقاتی که توسط ماهات ما گاندی بعدا ایندرا گاند رخ داد. در کنار ماهات ما گاندی کسی به نام جواهر لعل نهرو را می بینید. این ها همه ملی گرایی است و یا کاری که محمد علی جناح در استقلال پاکستان از هند انجام داد، باز این هم مفهومی به نام ملی گرایی است. سپس ایدئولوژی های ملی که در یک دورانی در ایران اوج آن با محمد مصدق و جبهه ملی است و این روند ادامه پیدا می کند و بخشی از تاریخ سیاسی ما و بازیگران سیاسی کشور ما را نیز رقم می زند.

ایجاد یک چنین نظم جهانی را غیر از آن قطب سوسیالیست تا مارکسیست ها در نظام جهانی یک فکر و ایده و ایدئولوژی دیگری به وجود می آید به نام اصالت قومیت که می شود ناسیونالیست در جهان عرب یک ماهیت ویژه ای پیدا می کند و پان عربیسم می شود. قومیت را چون در یک کشور نمی توان مهار کرد، کشورهای متعدد به این ترتیب وجود دارد، پان عربیسمی در جهان رقم می خورد که در مصر نماد آن، جمال عبدالناصر می‌شود. بین اصالت قومیت عربی یعنی ناسیونالیزم عربی با سوسیالیزم جمع می کند، چون چپ بود و تفکر مارکسیستی داشت. برخی از همین گروه‌هایی که الان در مصر فعال هستند، ناصریست‌ها هستند، یعنی طرفداران اندیشه ناصر که ملی گرایی عربی با پدیده ای به نام مارکسیزم را جمع کردند، این در عراق و سوریه تبدیل به حزب بعث شد كه این حزب، ترکیب ناسیونالیزم عربی با سوسیالیزم بود و میشل عفلق که تئوریسین این حزب بود. در حزب بعثی که در سوریه ایجاد شد، یک اقلیت علوی و یک اکثریت اهل سنت توسط حافظ اسد حکومت کرد و در کشور عراق یک اقلیت بعثی عفلقی که ناسیونالیزم عربی و سوسیالیزم را ترکیب کرده بود، بر یک اکثریت شیعه ای حکومت کرد تا همین دوره ای که اواخرش به صدام ختم می شد.

عجیب است که اگر این نسبت قومیت و قوم گرایی با سوسیالیست را کنار هم جمع کنید شاخص ترین آن حزب نازی می شود. حزب آقای هیتلر، حزبی بود که ناسیونالیست- سوسیالیست بود، وقتی شما می گویید حزب نازی منظور حزب ناسیونالیست سوسیالیست آلمان است یعنی جایی که ملی گرایی را مبنا قرار می دهند و اصالت نظام اشتراکی و سوسیالیزم و مارکسیزم را با آن ترکیب می کنند. این در آلمان حزب نازی هیتلر، در عراق حزب بعث و در مصر جریان عبدالناصر می شود.

روی این ایدئولوژی ها تأکید می کنم که این نظم جهانی را که می گوییم به هم زدن مرزها و آمدن و رفتن این دولت ها نیست چیزی که در کشورهای عربی در حال اتفاق افتادن است؛ بالاخره بعد از این قضایا، باید بگویند که ماهیت ایدئولوژیک‌شان چیست در کشور خود ما هم دعوایی که سوسیالیست ها و حزب توده و جریان فدایی ها داشتند و بعد از انقلاب هم شقی در کشور به نام جریان چپ به‌وجود آمد که باز از این قضیه نشأت می گیرد و باز چیزی که ما در سراسر جهان به عنوان ملی گرایی می بینیم.

اصالت قومیت در ایران و این قومیت گراییِ افراطی آن قدر جلو رفت که شاه دو سال قبل از انقلاب آمد تا تاریخ ایران را عوض کند. سال 1355 تبدیل شد به 2535 و به دوره کوروش و جشن های 2500 ساله برگشت. تاج گذاری کوروش را انجام داد و خرج عظیمی در بیابان های شیراز و منطقه استخر صورت داد و رفت آنجا و به کوروش گفت که بخواب که ما بیداریم و دو سال بعد هم آنگونه سرنگون شد. این گفته که کوروش بخواب ما بیداریم، فضای ملی گرایی بود، که روی همه چیز دست گذاشتند که همه چیز را به اصالت باستان گرایی برگردانند یعنی به ملی گرایی افراطی کشیده شد.

ایدئولوژی سوم لیبرالیزم بود و هست که اباحه گری و اصالت اباحه است. 100 سال پیش در ایران می گفتند: اعتدالیون که در مقابل آن عامیون بودند و بعدها اعتدالیون با جریانی به نام جبهه ملی ترکیب شدند و در نهایت تبدیل به نهضت آزادی شد. این نهضت آزادی و در واقع حوزه اعتدالیون تفکر لیبرالی را در 100 سال پیش در ایران دنبال می کردند، امروز همان پدیده ای است که در درون نظام، شما به عنوان حزب کارگزاران سازندگی می شناسید. یعنی همراهی و هماهنگی جریان موسوم به حزب کارگزاران سازندگی که خودشان می گویند، لیبرال-دمکرات هستند. در نسبت با نهضت آزادی که کلمه آزادی Freedom را می آورد، منظور از نهضت آزادی، اینجا نهضت لیبرالیستی است. نهضت لیبرال ماهیتی این چنینی دارد و این اصالت اباحه هم این گونه شد که در عمده کشورهای جهان این حزب به‌وجود آمد ولی، غلظت آن در کشورهای غربی بیشتر بود و امروز در ایالات متحده، فرانسه، انگلیس، آلمان و جاهای دیگر این حزب هم حضور جدی دارد.

لیبرال ها که در فرانسه و اروپا و غرب که به دست راستی ها موسوم هستند، در دوره 10 سال گذشته خیلی قدرت نداشتند، بیشتر جریان چپ ها و جریان آقای تونی بلر و گوردون براون و ژاک شیراک و تیمش دومنیک دو ویلیپن و افراد دیگر جریانی که آقای شرودر و دیگران در آلمان بودند كه این‌ها جریان‌های چپ هستند. جریان‌هایی که متعاقبا بر سر کار آمدند، آرام آرام جریان راست را شکل می‌دادند، اما در مجموع ایدئولوژی سومی که جهان را اداره می‌کرد، در 150 سال گذشته سعی کرده، حزب‌هایی نسبت به این‌ها به وجود بیایند و جهان را اداره کنند، که این جریان، به جریان لیبرالیزم معروف است. بنابراین وقتی صحبت از نظم نوین جهانی می کنیم، دوستان عزیز غیر از ساختار آدم ها و احزاب به ایدئولوژی‌های پایه شان نگاه کنید.

خب این سه ایدئولوژی چگونه در تقابل با همدیگر می خواستند، نظم جهانی را رقم بزنند که به جنگ جهانی چهارم کشیده شد؟ بهتر است برویم سراغ Bao Doctrine که طبق معمول آن چیزی که در قرآن به آن آیت شناسی گفتیم در اینجا تحت این عنوان در تفکر استراتژیک می شناسیم، تبیین این انگاره هاست.

کوسه ای به نام کوسه ببری وجود دارد، انواع کوسه ها شناخته شده اند، کوسه ماکو، کوسه سفید که خطرناک‌ترین نوع کوسه هاست، (خدا انشاءالله برایتان توفیق ایجاد کند و غواص شوید و بروید با این ها سر و کله بزنید، همیشه یکی از وحشت‌هایی که غواص‌های جهان در آب‌های کرانه‌ای دارند، روبرو شدن با حیوان درنده ای به نام کوسه است، البته این حیوان کاملا بی‌آزار است و اگر کسی اذیتش نکند، دست به خشونت نمی‌زند و وحشتی که از کوسه هست، وجود دارد، بی‌مورد است، چون کوسه‌ها اغلب کوچك هستند، ولی این کوسه ها، خطرناک‌ترین‌شان همان کوسه سفید است و کوسه سرچکشی و سفره ماهی که از خانواده کوسه‌ها هستند)

یکی از مهم‌ترین کوسه‌ها، کوسه ببری است؛ کوسه ببری یک ویژگی اساسی در آیت شناسی دارد و یک نکته اساسی در شناخت مباحث استراتژیک. در واقع، تعداد بسیار زیادی بچه در رحم این کوسه شکل می‌گیرد و تخم نمی‌گذارد. بچه‌زا هم از این شکلی که همه می شناسند و متعارف است، نیست؛ این کوسه‌ها در رحم ارتزاق داخل جنینی هم ندارند، یعنی به رحم مادرشان وصل نیستند، بعد از اینکه شکل می‌گیرند، یکدیگر را در شکم مادرشان می‌خورند. انگار که مسابقات حذفی است، مثلا اگر 100 تا باشند، دو به دو با هم می جنگند و هر کدام برای اینکه زنده بماند، آن یکی را باید بخورد، این مسابقات حذفی، به فینال می رسد و در پایان کار دو تا از این کوسه ها شروع به خوردنِ همدیگر می کنند، این دو تا آن قدر بزرگ شده اند که کل آن رحم را شکل می دهند، وقتی شروع به خوردن هم می کنند تا آن یکی را از بین ببرند، در این هنگام، درد زایمان کوسه‌ی مادر شروع می شود. یکی از این ها را از نزدیک دیدم که می رود و کف آب می خوابد و به خودش می پیچد تا آن مرحله تولد و خیلی صحنه دردناکی است، چون توأم با خونریزی شدیدی است و هم اینکه شناخت این آیات الهی است که برای معرفی وقایع و تحولات و مناسبات عالم که رقم خورده است، سمت و سویی است، ما در این زمینه متأسفانه کم کاریم و خیلی مانده است تا یک سری آیت شناس داشته باشیم، همانطوری که در مباحث آیات شناسی در این سال ها اشاره کردم در نشانه شناسی‌ای که مدنظر قرآن هست، ایمان به آیات الهی که یکی از هفت متعلقه ایمان یکی همین ابعاد است و خیلی مانده است تا با آن حوصله ای که Biologist و زیست شناس های آن ها می روند و دوربین ها را در بیابان ها و جنگل ها و کویرها در قطب شمال و جنوب و در کف دریاها می کارند و این صحنه ها را از حیث زیست شناسی و علمی ثبت می کنند، ما این ها را از نظر حکمت، بررسی و مطالعه کنیم. شاید در نسل شما هم کسانی پیدا نشوند که بعداً این کار را انجام دهند و عمرشان را بگذارند و بروند این جانوران را فیلم برداری کنند، از منظر آیاتشان نه از منظر صرفا بُعد بیولوژیکی بررسی کنند.

کوسه ببری آن مدلش که این گونه در درون شکمش در واقع این کوسه های کوچک همدیگر را می خورند تا آن کوسه آخر به وجود بیاید، نمونه و معیاری در Bao Doctrine برای ما هست در شناخت این استراتژی هایی که برای ما رقم زده اند.

کوسه اومانیسم؛ اصالت بشر کوسه ای بود، در نظام پارادایمی (یعنی شما از این به بعد هر وقت صحبت از پارادایم شود، می توانید هر پارادایم را یک کوسه ببری فرض کنید) در کوسه اومانیزم یا اصالت بشر، رحمی وجود دارد به نام مدرنیته و در آن رحمِ مدرنیته جنین هایی شکل به نام ایدئولوژی های مدرن می گیرد که هر تعداد باشند و شما آن ها را بشمارید، سه تا از آن ها می رسند به مرحله فاینال و نهایی که یکی ناسیونالیزم، دیگری سوسیالیزم و آخری لیبرالیسم است.

سوسیالیزم، یعنی شوروی و مارکسیزم و لیبرالیزم یعنی ایالات متحده. این ها با هم درافتادند و جنگیدند و شق سومی به نام فاشیزم در آلمان و ایتالیا که ترکیبی بود و آن را در جنگ جهانی دوم نابود کردند و بلعیدند و جنگ جهانی سوم جنگی بود که بین لیبرالیزم و سوسیالیزم بود و این دو تا هم در فینال این قضایا وقتی همدیگر را زخمی و آلوده به انواع مشکلات و درگیری ها کردند، در نهایت سوسیالیزم در سال های 1989 و 1990 با فروپاشی شوروی نابود و بلعیده شد و آقای فرانسیس فوكویاما در همان دوران، مسئله پایان تاریخ را مطرح کرد.

این مفهوم پایان تاریخ چیست؟ یعنی اینکه بعد از اینکه نزدیک 300 الی 400 سال از شکل گیری این اومانیزم جدید، بعد از رنسانس، این کوسه ببری شکل گرفت و در رحمش که چیزی جز مقوله ویژه ای به نام مدرنیته نبود. در درون رحم مدرنیته انواع ایدئولوژی‌ها مانند سوسیالیزم و لیبرالیزم و ناسیونالیزم و... شوینیزم، وطن پرستی افراطی، بود که یکی یکی کنار رفتند و این سه تا برجسته شد، بعدا یکی دو تا توسط لیبرالیزم نابود شد، آن یکی که متولد شد درسال 1990 با فروپاشی شوروی نظم نوین جهانی که پدر جورج دبلیو بوش که روی یکی از ناوهایشان بعد از جنگ عراق و کویت مطرح کرد، منظور این بود که فقط این یک کوسه مانده است و آقای فوکویاما كه گفت تاریخ تمام شد، منظور این است که تنها ایدئولوژی که زنده ماند و به دنیا آمد لیبرالیزم بود و توانست ایدئولوژی های رقیب را شکست دهد و در چند جنگ جهانی فاتح نظام بین الملل آینده شود. دیگر در این نظام تنها یک سبک زندگی وجود دارد و آن هم لیبرالیزم است. این خوش بینی مفرط آقای فوکویاما یکی دو سال بعد با طرح منازعات تمدنی آقای ساموئل هانتیگتن به یأس گرایید و بعدا آقای فوکویاما از این نظر و با صراحتی که داشت یک مقدار برگشت و از دیدگاهش عدول کرد.

اما واقعیت قضیه این است که مدل کوسه ببری و اینکه این ایدئولوژی ها چگونه با هم درافتادند و فاتح نهایی درآمد، یعنی ایدئولوژی لیبرالیزم توانست ساز و کاری را رقم بزند که ادعا کند می خواهد جهان را اداره کند، یک واقعه جدی است، چهار واژه اصلی و كلیدی‌شان هم یعنی لیبرالیزم و دموکراسی وسیویل سوسایتی و هیومن رایس مشخصه های این کوسه ای است که در جهان به وجود آمده و باید جهان را اداره کند.

اما این مدل نهایی برای زندگی بشر از هر چهار زوایه اش همانطور اگر سابقه بحث های جریان‌های خودی را دنبال کرده باشید، هجوم بی امانی که به این مفاهیم و در این سال ها داشتیم و مواجهه ای که جمهوری اسلامی داشت تا اینکه این مفاهیم و بی آبرویی این ها را ثابت کند و به تعبیر شخص رهبری، تشت بی آبرویی لیبرالیزم از بام بر زمین افتاده، خود لیبرالیزم و غلط بودن محتوایش دروغ بودن دموکراسی خواهی که این ها دنبال می کنند و فقدان آنچه که حقوق بشری یا هیومن رایس می نامند و یا ضعف های جامعه مدنی، این چهار محوری که مورد هجوم در این سال ها واقع شد، امروز شما پیامدهایش را در صحنه بین الملل می بینید که دیگر نه لیبرالیزم الهام بخش است و نه دموکراسی خواهی و نه حقوق بشر مدل غربی و نه جامعه مدنی.

به بهانه 11 سپتامبر و خشونت به وقوع پیوسته در آن مرحله این ها به خشونت روی آوردند، بزرگ‌ترین اشتباه استراتژیک و فوق استراتژیک این ایدئولوژی نهایی، این بود که به جای اینکه از مدل و چارچوب انگاره های کلید واژه استفاده کند روش خشونت را در پیش گرفت. در ایران در سال 2001 دولتی بر سر کار بود که شعارش گفت‌وگوی تمدن ها بود و رییس جمهور وقت این شعار را به سازمان ملل برد و توسط 150 کشور تصویب شد تا سال 2001 یعنی سال اول قرن بیستم، به نام گفتگوی تمدن ها باشد. البته این گفت‌وگوی تمدن ها موسسه ای بود که قبلا توسط رژه گارودی حداقل 10 سال قبل در فرانسه شکل گرفته بود و این ایده از او دزدیده شد.

به هر حال، در همان سال، جنگ جهانی چهارم و تمدن ها با مدل ایدئولوژی ساموئل هانتیگتون آغاز شد، بزرگ‌ترین اشتباه لیبرال دموکراسی به عنوان تنها کوسه‌ای که به دنیا آمده بود و تنها مدلی که به عنوان مدل اداره بشر رقم خورده بود، این بود که دست به خشونت زد یعنی چهار کلید واژه دموکراسی و لیبرالیزم و جامعه مدنی و حقوق بشر را به بدترین شکل ممکن با بهانه ای که دنبال کرده بود ایجاد کرد.

البته کل تاریخ استراتژیک غرب بهانه جویی است. 11 سپتامبر هم به عقیده من بهانه است. در یك تحلیل استراتژیک؛ کشورهای غربی اساساً به صورت تاریخی مدل‌شان این است که وقتی آمادگی دارند و می خواهند به جایی حمله کنند و یک واقعه و بر هم زدن نظم را صورت دهند، به دنبال بهانه می گردند. رهبری که توان تفکر استراتژیک دارد آمد و یک روز در سخنرانی‌اش گفت: این آمریکا و غرب به دنبال بهانه جویی اند و این بهانه جویی‌شان حد یقف ندارد. چهار تا پرونده برای ایران درست کردند، پرونده نبود دمکراسی در ایران، دوم نقض گسترده حقوق بشر در ایران، سوم حمایت گسترده از تروریزم و چهارم تلاش برای دستیابی به بمب اتمی.

اینجا یک پرانتز باز می کنم هنر استراتژیک مقام معظم رهبری را در دکترین تخصصی ایشان را که ممکن است هیچ وقت نتوانیم بنویسیم که یک رهبر با توان استراتژیکی‌اش چگونه عمل کرد كه در 10 سال گذشته، سه تا از این پرونده‌ها را پشت پرونده چهارم بردند. این پرونده کشش خوبی داشت و آن سه تا پرونده را پشت این بهانه برد. ایشان ظرفیت و توان غرب را از سازمان ملل که آن ها از این سازمان سوء استفاده می کنند در سازمان ملل تا آژانس انرژی اتمی در طول این مدت و به خصوص از سال 82 به بعد در هفت سال اخیر مهار کرد و انرژی غرب را پشت پرونده انرژی هسته ای گرفت. نتیجه اش این شد که در نهایت ما امروز هم هسته ای شدیم و هم اینکه در نتیجه این بهانه این ها نتوانستند به ما حمله کنند.

آن‌ها می‎خواستند این چهار بهانه را آن قدر مطرح کنند که اگر یک روز خواستند به ما حمله کنند، جهان پذیرفته باشد، هنر عملیاتی جمهوری اسلامی این بود که اولا بهانه نداد و ثانیا در این چهارحوزه کارش را ادامه داد، یعنی ما انرژی هسته ای را دنبال كردیم، بدون اینکه آن ها اثبات کنند که ما دنبال بمب اتمی هستیم. حتی رهبر انقلاب فتوا دادند که داشتن سلاح هسته ای در دکترین دفاعی ما جایی ندارد و مراجع عظام تقلید هم به صحنه آمدند و بر نامشروع بودن این سلاح صحه گذاشتند و دیدید که این بهانه جویی ها تا جایی که این همه بازرس آمد و بازرسی‌ها انجام شد، به نتیجه نرسید.

مشروعیت بخشیدن به اینکه ما از حزب الله و حماس دفاع می کنیم، دفاع از تروریسم نیست و ما خودمان قربانی تروریسم هستیم و بخش دوم فقدان حقوق بشر که یک جریانی در داخل و جریان روشنفکری مریض رفتند پشت سر این ها و خود را به عنوان فعال حقوق بشر در شبکه VOA که هر جاسوسی که از ایران رفت، زیر اسمش فعال حقوق بشر نوشتند، مطرح كردند. این ها کسانی نبودند جز کسانی که باید بهانه‌ها را رقم می زدند و مسئله چهارم هم ادعای نبود دمکراسی بود که در قضایای سال 88 که به خیابان ها آمدند و شعار مرگ بر دیکتاتور را سردادند، ایالات متحده آمریکا و اروپا و اسراییل، این مقوله را از خیلی سال ها قبل در ذهن برخی از این افراد قرار داده بودند، چون بخشی از این نظام بهانه جویی بود.

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 8 فروردین 1390    | توسط: میلاد    | طبقه بندی: جنگ جهانی و تکنولوژی زمان، فراما سونری و سازمانهای زیر زمینی،     |
نظرات()