تبلیغات
درباره حقایق پنهانی که شاید ما نبینیم - قرآن را در دستانم دیدند و گفتند قوطی سیگارش بود!

قرآن را در دستانم دیدند و گفتند قوطی سیگارش بود!

 

در یكی از نطق‌های تحصن حضرت عبدالعظیم، شیخ سرپا می‌ایستد و قرآنش را از جیبش در می‌آورد و سه مرتبه قسم می‌خورد كه: «به این قرآن، به این قرآن، به این قرآن من با مشروطه مخالف نیستم.» وی در نطق دیگری درخصوص شایعه‌پراكنی ناجوانمردانه دشمنانش علیه خود می‌گوید: «خدایا تو خودت شاهد باش كه من آنچه را كه باید بگویم، به این مردم گفتم. من برای این مردم به قرآن تو قسم یاد كردم، گفتند قوطی سیگارش بود.»

 

شمس الدین تندر كیا، نوه پسری شیخ فضل الله نوری، فرزند میرزا هادی نوری است. اختصار و روان بودن نثر وی در كنار دسترسی به جزئیات اطلاعات خانوادگی و شاهدان عینی موجب ایجاد یك گزارش خواندنی از داستان غم انگیز بر دار رفتن شیخ شده است. خصوصاً كه او خود از شاعران برجسته نسل شعر نو در دهه چهل بوده است و حتی قلم او شبیه به جلال آل‌احمد است. از قضا، جلال نیز در مورد سرنوشت شیخ با او همداستان است.
او در صفحه 78 كتاب غربزدگی می گوید: «من با دكتر تندر كیا موافقم كه نوشت، شیخ شهید نورى، نه به عنوان مخالف مشروطه كه خود در اوایل امر مدافعش بود، بلكه به عنوان مدافع مشروعه باید بالاى دار برود و من مى افزایم به عنوان مدافع كلیت تشیع اسلامى، از آن روز بود كه نقش غرب زدگى را همچون داغى بر پیشانى ما زدند و من نعش آن بزرگوار را بر سر دار، همچون پرچمى مى دانم كه به علامت استیلاى غرب‌زدگى، پس از دویست سال كشمكش بر بام سراى این مملكت افراشته شد و اكنون در لواى این پرچم، ما شبیه به قومى از خود بیگانه‌ایم.
در لباس و خانه و خوراك و ادب و مطبوعات‌مان و خطرناك تر از همه در فرهنگ‌مان، فرنگى مآب مى‌پروریم و فرنگى‌مآب، راه حل هر مشكلى را مى جوییم.» آنچه می خوانید به مناسبت ایام شهادت شیخ فضل الله نوری و سالروز مشروطیت است. برگرفته از كتاب «سرّ دار» به قلم تندر كیا به نقل از كتاب«نهیب جنبش ادبی» (انتشارات روزنامه سیاسی فرمان، چاپ گهر، دی 1355) می باشد كه نسخه ای از آن نیز در كتابخانه تخصصی تاریخ حوزه علمیه قم موجود است:

دستگیری شیخ
حاج شیخ فضل الله چگونه دستگیر شد؟ بهتر است این سؤال را از مشهدی علی بكنیم كه حاضر بوده.
مشهدی علی می گفت: عصر بود كه یك مرتبه دیدیم عده زیادی مجاهد، خانه را محاصره كردند و مانند مور و ملخ از دیوارها بالا رفتند و پشت بام ها را اشغال كردند. آقا در كتابخانه بود؛ حال نداشت؛ وقتی كه صدای گرپ گرپ را شنید، آمد بیرون، دو دستش را دو طرف در تكیه داد و فرمود: «باز چه خبره؟!» در این وقت رئیس مجاهدین جلو آمد و گفت: «آقا بفرمایید با هم برویم»آقا به در و بام نگاهی كرد و فرمود: «این همه تفنگچی برای گرفتن من یك نفر!؟» رئیس مجاهدها جواب داد: «آخر حضرت آقا! ما شنیده بودیم شما سیلاخوری دارید» (كلمه سیلاخوری را با مسخره كشیدن، طول و تفصیلش داد.) آقا فرمود: «می بینید كه ندارم!»
دیگر نگذاشتند آقا از درگاهی جم بخورد! حاج میرزا هادی عبا و عمامه او را درآورد و رفتند كه بروند. حاج میراز هادی هم دنبال‌شان راه افتاد كه با آقا برود. آقا فرمود: «تو كجا می آیی؟ برگرد پیش مادرت بمان!» آقا را بردند و مشهدی نادعلی هم سیاهی به سیاهی ایشان رفت.(1)
در دهه اول رجب بود كه آقا را گرفتند. مدیرنظام می گوید درست یادم نیست چندم رجب بود، همین قدر می دانم كه آقا چهار پنج روزی بیشتر در زندان نماند.(2)
در ضمن استنطاق، آقا اجازه نماز خواست؛ اجازه دادند. آقا عبایش را همان نزدیكی روی صحن اطاق پهن كرد و نماز ظهرش را خواند اما دیگر نگذاشتند نماز عصرش را بخواند. آقا این روزها همین طور مریض بود و پایش هم از همان وقت تیر خوردن، همین طور درد می كرد. زیر بازوی او را گرفتیم و دوباره روی صندلی نشاندیم و دوباره استنطاق شروع شد. دوباره شروع كردند در اطراف تحصن حضرت عبدالعظیم سؤالات كردن؛ در ضمن سؤالات، یپرم از در پایین آهسته وارد تالار شد و پنج شش قدم پشت سر آقا برای او صندلی گذاشتند و نشست؛ آقا ملتفت آمدن او نشد.
چند دقیقه‌ای كه گذشت یك واقعه‌ای پیش آمد كه تمام وضعیت تالار را تغییر داد. در اینجا من از آقا یك قدرتی دیدم كه در تمام عمرم ندیده بودم. تمام تماشاچیان وحشت كرده بودند؛ تن من می لرزید، یك مرتبه آقا از مستنطقین پرسید: «یپرم كدام یك از شما هستید؟!» همه به احترام یپرم از سر جایشان بلند شدند و یكی از آنها با احترام، یپرم را كه پشت سر آقا نشسته بود نشان داد و گفت: «یپرم خان ایشان هستند!»
آقا همین طور كه روی صندلی نشسته بود و دو دستش را روی عصا تكیه داده بود، به طرف چپ نصفه دوری زد و سرش را برگرداند و با تغیر گفت: یپرم تویی؟!
یپرم گفت: «بله، شیخ فضل الله تویی؟»
آقا جواب داد:« بله منم!»
یپرم گفت: «تو بودی كه مشروطه را حرام كردی؟!»
آقا جواب داد: «بله من بودم و تا ابدالدهر هم حرام خواهد بود. مؤسسین این مشروطه، همه لامذهبین صرف هستند و مردم را فریب داده اند.»(3)
آقا رویش را از یپرم برگرداند و به حالت اول خود در آمد.
در این موقع كه این كلمات با هیبت مخصوصی از دهان آقا بیرون می آمد، نفس از در و دیوار بیرون نمی آمد؛ همه ساكت گوش می دادند؛ تن من رعشه گرفت، با خودم می گفتم این چه كار خطرناكی است كه آقا دارد در این ساعت می كند؛ آخر یپرم رئیس مجاهدین و رئیس نظمیه آن وقت بود!
بعد از چند دقیقه یپرم از همان راهی كه آمده بود رفت و استنطاق هم تمام شد. همه بلند شدند و یكی از آن شش نفر رو به تماشاچیان كرده، این مضمون را گفت: «تاموقعی كه صورت جلسه رسمی منتشر نشده، هیچ یك از شما حق ندارد یك كلمه از آنچه در اینجا دیده یا شنیده در خارج نقل كند، هركس كه فضولی بكند، به همان مجازاتی خواهد رسید كه این شخص الآن می رسد.»(آقا را نشان داد)
من در تمام مدت استنطاق، همان جا توی درگاهی ایستاده بودم. استنطاق كه تمام شد، جلو آمدیم و آقا را توی درشكه گذاشتیم و به طرف توپخانه راه افتادیم. تجمع در میدان توپخانه به قدری زیاد بود كه ممكن نبود درشكه رد بشود و به در نظمیه برسد. آقا را با درشكه، زیر دروازه خیابان باب همایون نگهداشتیم (آن وقت‌ها دهنه های توپخانه هر كدام یك دروازه داشت) و مجاهدین مسلح جمعیت را شكافتند و راه را برای ما باز كردند و رفتیم و به جلوی در نظمیه رسیدیم و آقا را پیاده كردیم و بردیم توی نظمیه... تا یادم نرفته بگویم كه فردای شهادت آقا، ورقه ای منتشر شد راجع به محاكمه آقا، چیزهایی در آن نوشته بودند كه ابداً و اصلاً ربطی به آنچه من روز پیشش دیده و شنیده بودم، نداشت!
تمام جلسه محاكمه بیش از یك ساعت الی یك ساعت و نیم طول نكشید.
باید در نظر داشت، همان وقتی كه محاكمه جریان داشته، همان وقت در میدان توپخانه بساط اعدام را فراهم می ساخته‌اند و جمعیت كثیری هم خبر شده، آنجا جا گرفته بودند و هیاهوی عظیمی برپا بوده، همه در انتظار آوردن حاج شیخ فضل‌الله و به دار زدن او.
باید در نظر داشت كه بعضی از سران هیأت حاكمه وقت را تحت مراقبت مخصوصی قرار داده بودند تا اطلاع از قضیه پیدا نكنند.
باید در نظر داشت كه قضات قضیه، به حدی عجله در تسریع امر داشته اند كه به حاج شیخ، مجال نماز عصرش را نداده اند.
با در نظر گرفتن این همه باید نتیجه گرفت كه غرض اصلی، تشكیل یك محاكمه حقیقی نبوده بلكه می خواسته‌اند یك ظاهر محاكمه‌ای را به آن داده باشند؛ می خواسته‌اند حفظ ظاهری كرده باشند. حاج شیخ فضل الله پیشاپیش محكوم به اعدام شده بوده است، بقیه فرمالیته بوده.
همچنین باید نتیجه گرفت كه گفت و شنودهایی كه در محكمه شده، نه طولانی بوده، نه عمیق بوده، نه منظم بوده و محققاً ادعا نامه ای در میان نبوده، جمعیت در میدان توپخانه منتظر بوده، خواسته اند چیزهایی بگویند و چیزهایی بشنوند و همین.

به سوی دار
آقا را بردیم توی نظمیه، مدیرنظام می‌گوید كنار دیوار شمالی دالان ورودی نیمكتی بود، آقا را روی آن نیمكت نشاندیم. باز هم یادآور می شویم كه آقا علاوه بر درد پایی كه از موقع تیر خوردن داشت، مدتی هم بود كه مریض بود؛ روی نیمكت نشست؛ وسط تابستان بود؛ عرق كرده بود؛ عرق از پیشانیش می ریخت؛ خسته به نظر می آمد؛ همین طور دو دستش را روی دو دستش گذاشته بود.
از وقتی كه توی عمارت خورشید آن مستنطق گفته بود كه هركس كلمه‌ای از جریان در خارج نقل كند به همان مجازاتی می رسد كه او الآن خواهد رسید، از همان وقت می‌دانست كه او را می كشند، مخصوصاً وقتی كه موقع برگشتن در توپخانه آن بساط را دید، دیگر حتم داشت. خود من در این هنگام به فاصله یك متری آقا به لنگه شمالی در نظمیه تكیه داده بودم، به كلی روحیه‌ام را باخته بودم، هیچ امیدی نداشتم.
شب قبلش، دار را در مقابل بالاخانه ای كه آقایان در آن حبس بودند، برپا كرده بودند. صحنه توپخانه مملو از خلق بود. ایوانهای نظمیه و تلگرافخانه و تمام اطاقها و پشت بامهای اطراف مالامال جمعیت بود. دوربینهای عكاسی در ایوان تلگرافخانه و چند گوشه و كنار دیگر مجهز و مسلط به روی پایه ها سوار شده بودند؛ همه چیز گواهی می داد كه هیچ جای امیدی نیست. تمام مقدمات اعدام از شب پیش تهیه دیده شده بود.
یك حلقه مجاهد دور دار دایره زده بودند؛ چهارپایه ای زیر دار گذاشته شده بود؛ مردم مسلسل كف می زدند و یك ریز فحش و دشنام می دادند. هیاهوی عجیبی صحن توپخانه را پر كرده بود كه من هرگز نظیر آن را ندیده بودم و نه دیگر به چشم دیدم. ناگهان یكی از سران مجاهدین كه غریبه بود و من او را نشناختم، به سرعت وارد نظمیه شد و راه‌پله های بالا را پیش گرفت تا برود اطاقهای بالا.
آقا سرش را از روی دستهایش برداشت و به آن شخص آرام گفت: «اگر من باید بروم آنجا (با دست میدان توپخانه را نشان داد) كه معطلم نكنید و اگر باید بروم آنجا (با دست اطاق حبس خود را نشان داد) كه باز هم معطلم نكنید.» آن شخص جواب داد: «الآن تكلیفت معلوم می شود» و با سرعت رفت بالا و بلافاصله برگشت و گفت: «بفرمایید آنجا!» (میدان توپخانه را نشان داد)
آقا با طمأنینه برخاست و عصازنان به طرف در نظمیه رفت. جمعیت جلوی در نظمیه را مسدود كرده بود؛ آقا زیر در مكث كرد، مجاهدین مسلح مردم را پس و پیش كرده، راه را جلوی او بازكردند؛ آقا همانطور كه زیر در ایستاده بود، نگاهی به مردم انداخت و رو به آسمان كرد و این آیه را تلاوت فرمود:
«افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد» و به طرف دار راه افتاد.(4) آقا این آیه را خواند و به طرف دار راه افتاد. روز سیزدهم رجب 1327 قمری بود؛ روز تولد امیرالمؤمنین علی علیه السلام بود. یك ساعت و نیم به غروب مانده بود. در همین گیراگیر باد هم گرفت و هوا به هم خورد. آقا هفتاد ساله بود و محاسنش سفید شده بود؛ همین طور عصازنان با آرامی و طمأنینه به طرف دار می رفت و مردم را تماشا می كرد تا نزدیك چهارپایه دار رسید؛ یك مرتبه به عقب برگشت و صدا زد: «نادعلی!»(5)
ببینید در آن دقیقه وحشتناك و میان آن همه جار و جنجال، آقا حواسش چقدر جمع بوده كه نوكر خود را میان آن همه ازدحام شناخت و او را صدا كرد... هیچ وقت آن ساعت را فراموش نمی كنم... نادعلی فوراً جمعیت را عقب زد و پرید و خودش را به آقا رسانید و گفت: «بله آقا!»... مردم كه یك جار و جنجال جهنمی راه انداخته بودند، یك مرتبه ساكت شدند و می خواستند ببینند آقا چه كار دارد، خیال می كردند مثلاً وصیتی می خواهد بكند، حالا همه منتظرند، ببینند آقا چه كار دارد؟
دست آقا رفت توی جیب بغلش و كیسه ای درآورد و انداخت جلوی نادعلی و گفت: «علی! این مهرها را خرد كن!»... الله اكبر كبیراً، ببینید در آن ساعت بی صاحب این مرد ملتفت چه چیزهایی بوده، نمی‌خواسته بعد از خودش مهرهایش به دست دشمنانش بیفتند تا سندسازی كنند. نادعلی همانجا چند مهر از توی كیسه درآورد و جلوی چشم آقا خرد كرد. آقا بعد از اینكه از خرد شدن مهرها مطمئن شد، به نادعلی گفت: «برو!» و دوباره راه افتاد و به پای چهارپایه زیر دار رسید. پهلوی چهارپایه ایستاد. اول عصایش را به جلو، میان جمعیت پرتاب كرد، قاپیدند. عبای نازك مشكی تابستانه ای دوشش بود، عبا را درآورد و همان طور به جلو میان مردم پرتابش كرد، قاپیدند.
در همین موقع بود كه من رفتم توی بالاخانه سر در نظمیه تا بهتر ببینم، با حال پریشان به یكی از ستون ها تكیه دادم و همین طور از بالا نگاه می كردم؛ چند متری بیشتر از دار فاصله نداشتم. زیر بغل آقا را گرفتند و از دست چپ رفت روی چهارپایه، رو به بانك شاهنشاهی و پشت به نظمیه، قریب 10دقیقه ای برای مردم صحبت كرد. چیزهایی كه از حرف‌های او به گوشم خورد و به یادم مانده این جمله ها هستند:

آخرین سخنان شیخ
«خدایا تو خودت شاهد باش كه من آنچه را كه باید بگویم، به این مردم گفتم. خدایا تو خودت شاهد باش كه من برای این مردم به قرآن تو قسم یاد كردم، گفتند قوطی سیگارش بود.» (در یكی از نطق‌های تحصن حضرت عبدالعظیم، حاج شیخ سرپا می ایستد و قرآنش را از جیب بغلش در می آورد و سه مرتبه قسم می خورد كه: «به این قرآن، به این قرآن، به این قرآن من با مشروطه مخالف نیستم.» مخالفین می گویند: «ما دیدیم، قرآن نبود، قوطی سیگارش بود» البته مقصود حاج شیخ چنان كه بعداً خواهیم دید، مشروطه اسلامی و مجلس اسلامی می‌بوده، این حرف پای دار اشاره به آن قسم روی منبر است.)
در این وقت طناب را به گردن او انداختند و چهارپایه را از زیر پای او كشیدند و طناب را بالا كشیدند. تا چهار پایه را از زیر پای او كشیدند، یك مرتبه تنه سنگینی كرد و كمی پائین افتاد، اما فوراً دوباره بالا كشیدنش و دیگر هیچ كس از آقا كمترین حركتی ندید، انگار نه انگار كه اصلاً هیچ وقت زنده بوده!
در همین گیر و دار باد هم شدیدتر شد. گرد و غبار و خاك و خل تمام فضا را پر كرده بود، به طوری كه عكاسها نتوانستند عكسبرداری كنند. هوا گرم بود، همه خیس عرق، باد و طوفان و گرد و خاك، راستی كه نكبتی بود!(6)
همین طوری كه من بالای ایوان نظمیه به ستون تكیه داده بودم و بهت زده مثل یك مرده این صحنه را تماشا می كردم، یك مرتبه دیدم یك كسی از پشت سر با مشت محكم به شانه ام كوبید؛ از جا جستم و نگاه كردم، دیدم امیرتومان سهراب خان سالار مجلل عراقی، مافوق من است. به من پرخاش كرد و گفت: «آخر اینجا ایستاده ای چه كنی، برو خانه ات!» گفتم: قربان روز كشیك من است. دیگر هیچی نگفت و سرش را پائین انداخت و رفت. سالار مجلل از مریدان آقا بود، او هم حالش خیلی منقلب شده بود.

پی نوشت
1- نادعلی یكی از نوكرهای حاج شیخ بوده كه از همان ساعت توقیف تا وقت اعدام، مراقب حالات او بوده، ولی مدتهاست مرده، ما نتوانستیم مستقیماً از او اطلاعاتی به دست آوریم.
2- قولی كه مبتنی بر اطلاعات خانوادگی است و از همه موثق تر به نظر می آید، این است كه عصر روز یازدهم رجب توقیف شده، 48 ساعت توقیف بوده و عصر سیزدهم یك ساعت و نیم به غروب او را به دار زدند.
3- البته مقصود حاج شیخ، مشروطه یپرمها یعنی دموكراسی اروپایی بوده است.
4- آیه از سوره مؤمن است یعنی بزودی به یاد خواهید آورد آنچه كه را به شما می گویم و كار خودم را به خدا می گذارم، آن خدایی كه به حال بندگانش بیناست. مدیرنظام به اندازه‌ای این آیه را با روح خواند كه بیش از انتظار من بود. پرسیدم مگر شما سواد مذهبی هم دارید و قرآن هم می خوانید. جواب داد: آقا اختیار دارید، من پدر اندر پدر روحانی بوده‌ام و همیشه با قرآن و تفسیر سر و كار داشته‌ام. البته امروز دیگر چشمانم عاجز شده، نمی توانم قرآن بخوانم ولی بسیاری از قسمت‌های آن را از بر هستم و پیش خودم اغلب زمزمه می كنم.
5- این همان نادعلی نوكر او بود كه از وقت توقیف دائماً مراقب حال او می بوده.
6- این قضیه باد را من بارها از اشخاص مختلف شنیده ام. همینجا هم سبوحی كه خودش نبوده ولی از دیگران به حد اشباع شنیده است، قضیه باد را نقل می كرد و همچنین می گفت كه عكسبرداری غیر ممكن شد و عكسی برداشته نشده است. بهزادی هم كه خودش بعداً رسیده همین حرف را اینجا زده كه باد می آمد. من از پدرم نشنیدم كه «بادگرفته» ولی بارها شنیدم كه می گفت «این عكسی كه از سر دار مرحوم آقا هست، واقعی نیست، ساختگی است» ضمناً باید متوجه بود كه آن وقت ها خیابان های تهران آسفالت نبوده و به محض اینكه بادی برمی خاست فوراً گرد و خاك بلند شده، هوا را تیره و تار می‌كرد.


 
منبع: شبكه ایران
 

نوشته شده در تاریخ شنبه 9 مرداد 1389    | توسط: میلاد    | طبقه بندی: حوادث تاریخی،     |
نظرات() 
Merlin
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 01:16 ق.ظ
I have been browsing on-line more than 3 hours today, but I never found any fascinating article like yours.
It's pretty value enough for me. Personally, if all webmasters and bloggers made just
right content as you did, the web will likely be much more helpful than ever before.
فاروس
دوشنبه 11 مرداد 1389 12:20 ق.ظ
سلام
به نظرم توی سریالی که اسمش را به خاطر ندارم ، دادگاهی و بردار آویختن ایشان کاملا از این کتاب و نوشته ها اقتباس شده بود . و تاثیر گذاری هردو بدلیل تاثیرگذار بودن اصل واقع می باشد .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر